معجزه ازدواج ستاره خانم و آقا علیرضا(2)
شرایطی واسم پیش اومده بود که نمیخوام اینجا بگم ولی خیلی سخت بود.واقعاً سخت.
من به شدت از طرف خانواده تحت فشار بودم که باید ازدواج کنم. فشار شدیدی روم بود و واقعا اون روزا تلخ ترین روزای عمرم بود هر چند که الان متوجه میشم اون اتفاقات جزء بهترین اتفاقات زندگیم بوده.ولی خب ادم تو اون شرایط نمیتونه بفهمه.در اوج شلوغی دور و ورم و حضور دوستا و خانوادم، احساس میکردم هیچ کسی ندارم.شرایط خیلی بدی بود، ولی من امام رضایی داشتم که مشکل همه رو حل میکرد و از حال همه با خبربود.
هیچ وقت تا اون موقع دعا نکرده بودم واسه ازدواجم .همیشهاططططططططططططمینان داشتم که خدا خودش حواسش بهم هست.ولی اون روز دیگه باید به امام رضا میگفتم.چاره ای نداشتم.
رفتم حرم .صحن انقلاب. روبروی گنبد وایسادم .هیچکی نمیتونه حال اونموقع منو بفهمه . الان هم که دارم مینویسم تمام تنم یخ کرده.دهنم خشک شده بود.از شرم و خجالت مغزم یخ کرده بود. ماهیچه های پشت گردنم تیر میکشید و خشک شده بود.حتی سرمو نمیتونستم بلند کنم و به گنبد نگاه کنم..احساس میکردم بی شرمانه ترین و وقیحانه ترین کار دنیا رو دارم انجام میدم. ولی مجبور بودم. دلم شکسته بود و اشکام عین سیل میریخت.اولین باری بود که میخواستم همچین دعایی کنم.خیلی تو روی آقا خجالت میکشیدم .ولی مجبور بودم. بجز آقا که کسی رو نداشتم.
گفتم:" آقا من کسی رو نمیشناسم که منو از خدا دور نکنه،ولی شما حتماً خیلیا رو میشناسید . فقط نمیخوام منو از شما دور کنه. میخوام شما قبولش داشته باشی ."
گفتم و رفتم. خجالت میکشیدم وایسم . احساس میکردم کثیفم. پرروام . چندش آورم و ...
همونطور که داشتم میرفتم یه هو انگار یه چیزی تو دلم گفت:" خیلی وقیحی دختر، اومدی اینجا به جای اینکه آقای غریبتو زیارت کنی ، حرفتو زدی و خواستتو گفتی و داری میری!!!!!!!! واقعاً که..."دوباره دلم شکست. خیلی ناراحت شدم و خجالت کشیدم و دوباره اشک بود که...برگشتم.
رفتم داخل حرم که ضریحو زیارت کنم. گریه میکردم واز آقا معذرت خواهی میکردم .با چشمای خیس رفتم طرف ضریح .به ضریح رسیدم ، دستمو روی ضریح میکشیدمو و عذر خواهی میکردم ؛چند دقیقه ای که گذشت یه دفه یه صدایی شنیدم...
.
جی لی لی لینگ
.
.
.
و یه تسبیح از بالای ضریح لیز خورد و افتاد تو دستم.همراه با اون یه آرامش عجیب هم افتاد تو دلم.نمیدونم چرا احساس کردم آقا بی ادبی منو بخشیده.تسبیح رو تو مشتم جمع کردم ، هدیه ی آقامو ، و برگشتم خوابگاه.خوشحال بودم که آقام بی ادبی منو بخشیده بود.به این زودی.اینه که میگن امام رضامون سریع الرضاست.فداش بشم.اتفاق جالب و آرامش بخشی برام بود؛ ولی اون موقع هنوز نمیدونستم که اتفاقات عجیب دیگه ای هنوز در راهه...
اونشب خواب عجیبی دیدم . خوابی که بعدها فهمیدم رویای صادقه بوده.خوابی که هنوز هم تعبیرشو نمیدونم ، یعنی معبری پیدا نکردم که بتونه واسم تعبیر کنه.خوابی که مربوط به علیرضا بود . علیرضا رو ندیده بودم .نمیشناختمش فقط میدونستم یکی از دوستای دورم که از بچه های خوابگاه بود یه داداش داره. همین و دیگه هیچی.اون موقع حتی فکرشو نمیکردم که این خواب شاید ربطی به ازدواجم داره.زنگ زدم خونه . به خواهرم گفتم تو دفترچه تلفنم شماره ی دوستمو پیدا کن یه خواب خوب واسه داداشش دیدم میخوام واسش تعریف کنم.خواهرم گفت:" خواهر بزرگ همین دوستت زنگ زده و ازت خواستگاری کرده واسه همین داداشش . مامان هم گفته چون شرایط این داداشه مناسبه ستاره نیست؛ لازم نیست چیزی به ستاره بگید و الکی اعصابشو خورد کنید."خیلی واسم جالب بود ولی خیلی پیگیر نشدم.به دوستم هم زنگ نزدم.
ولی یکم فکرمو مشغول کرد، دعاهام ، عنایت امام رضا، اون خواب و حالا این خواستگاری!خیلی بهش فکر نکردم. میدونستم هرچی خدا بخواد همون میشه.
.
.
.
.
یه پیرمرد سیدی اونجا بود که همه میگفتن چشم باطن داره .یعنی امام رضا تو 25 سالگیش بهش چشم باطن داده بود.من خیلی دلم میخواست یه روز برم پیشش و بهش التماس دعا بگم؛ ولی راستش میترسیدم.میترسیدم قیافه ی واقعیمو ببینه و آبروم بره. اصلاً نزدیکش نمیشدم و کلاً هم بیخیال التماس دعا شده بودم.
عصر اون روز با چند تا از بچه ها داشتیم میرفتیم بیرون .من و یکی از دوستام با هم بویم که یه دفه این پیرمرد سید صدام کرد.گفت:"دخترم"
سرمو برگردوندم ببینم کیه.
بهم اشاره کرد که بیا.
تعجب کردم و دور و ورمو نگاه کردم ببینم با کیه.
واقعاً با من بود .
با دوستم رفتیم سمتش...
گفتم که آقا سید صدام کرد.با دوستم رفتیم سمتش و سلام کردیم.جوابمون رو داد و بی مقدمه به من گفت:" میخوای واست استخاره بگیرم؟"
-من : 
با اینکه اصصصصصصصلاً تصمیم نداشتم استخاره کنم و موضوعی هم واسه استخاره کردن نداشتم؛ ولی یه لحظه از دلم گذشت که حالا که همچین کسی خودش بهت گفته بیا واست استخاره کنم ، خب چی از این بهتر ؛ تازه میتونستم اخرش هم اون التماس دعایی که همیشه تو دلم بود رو بهش بگم؛ یه لحظه فکر کردم که حالا درباره ی چی استخاره کنم؟ که یه دفه به ذهنم رسید که بهترین چیزی که میتونم دربارش استخاره کنم همین موضوع خاستگاری علیرضاست.(اصلاً اون لحظه حواسم نبود که این کار پیرمرد واقعاً عجیبه.)همه اینا شاید تو کمتر از یه لحظه از دلم گذشت و...
گفتم :" ممنون میشم آقا سید."
قران جلد چرمی کوچکی دستش بود .
قرآنو باز کرد ...
رجال لا تلهیهم لا تجاره و لا بیع عن ذکرالله
و اقام الصلوه و ایتاء الزکاه
یخافون یوماً تتقلب فیه القلوب والابصار
پاک مردانی که هیچ تجارت و کسبی آنان را از یاد خدا و به پا داشتن نماز و پرداختن زکات غافل نمیکند و از روزی که دل و دیده ها در آن روز حیران و مضطرب است ترسان و هراسانند....
سوره ی نور صفحه ی 355
بعد پیرمرد رو کرد به من و گفت :" شوهرت خیلی خوبه ،خیلی ."
من : 
- " از خودت هم بهتره" .
من : 
- :"وقتی ازدواج کردید بیارش من ببینمش"
من :
تو همون چند لحظه همه ی دوستام دور ما جمع شده بودند.هم واسشون جالب بود که آقا سید با من چه کار داره و هم اینکه شاید اونا هم فرصت رو غنیمت شمرده بودند که بیان و به آقا سید التماس دعا بگن.سید شاید حدود یک دقیقه ای یا شاید بیشتر درباره خوبیهای علیرضا گفت که من هیچ کدومش رو نشنیدم بجز همین چندتا جمله ای که نوشتم. چون جلوی دوستام خجالت میکشیدم و دلم نمیخواست از حالا دیگه بشم سوژه و باهام شوخیای این مدلی کنن.به خاطر همین تمرکزم بجای اینکه روی حرفای سید باشه ، روی جمع شدن دوستام دور و ورمون بود.تشکر کردم و سید رفت.
و دوستام که دورم جمع شده بودن و ذوق میکردن و منو بغل میکردن. و من مات و مبهوت بودم.
مطمئن شدم خواست خدا اینه.
.
.
.
.
اون روزا هر بار یاد این جمله ی آقا سید میوفتادم که گفت:" از خودت هم بهتره."
با خودم میگفتم:
"یه مرررررررررد!!!!!!!!!!!!!!!!(با لحن تحقیر)از منننننننننننننننننننننننن ن !!!!!!!!!!!!!!!!عمرنننننننننننننن ننننننن. آخه مگه خوبی هم تو وجود مردا هست؟.
اصلاً مگه میشه یه مرد از یه زن بهتر باشه؟.شاید با ایمان باشه ولی قطعاً خوب نیست.حالا آقا سید یه چیزی گفت . شاید از دید اون اینجوریه ولی من مطمئنم که این حرف نمیتونه واقعیت داشته باشه."
شاید الان با خودتون فکر میکنید چقدر مغرور بودم.شاید درست بگید و مغرور بودم. یعنی خودم رو حداقل از مردا خیلی بالاتر و بهتر میدیدم ؛ ولی این طرز فکرم به دلایلی بود.مهمترینش این بود که من سنگ صبور همه بودم.همه، از دوست و فامیل و آشنا و ...تو خوابگاه هم که دیگه نور علی نور.هرکسی که دلش گرفته بود و شکسته بود سنگ صبورش بودم و تو این اوضاع همه ی اونا از بدیهای شوهراشون ؛ نامزداشون ، خاستگاراشون ، دوست پسراشون و ... میگفتن و من همیشه به این فکر میکردم که چقدر مردا نامردن که اینطور رفتار میکنن.و ایدئولوژیم هم این بود که مرداخوب نیستن ولی شوهرا نه تنها خوب نیستن بد هم هستن.
خلاصه بگم که انتظار خوبیهای زیاد رو از یه مرد نداشتم.خصوصاً اگه اون مرد شوهرم باشه.شاید یکی از دلایل مهمی که الان اینقدر خوبیهای علیرضا چشممو میگیره همین باشه.چون وقتی از یکی انتظار خوبی نداشته باشی و خوبی ببینی خیلی شوکه میشی. و من همیشه کوچکترین خوبیهای دیگران بی نهایت تحت تاًثیرم قرار میده و خوشحالم میکنه؛ همونطور که کوچکترین بدیهاشون هم به شدت غمگینم میکنه.به هر حال از همه ی آقایون عذر میخوام ؛باید بگم که الان دیگه دیدگاهم اینجوری نیست. علیرضا نگاه منو به خیلی چیزا عوض کرد یعنی در واقع منو زیر و رو کرد.
خوب تا اونجا گفتم که احساس کردم خواست خدا اینه و تصمیم گرفتم با علیرضا ازدواج کنم. حتماً با اون بدبینی که به آقایون داشتم توقع ندارید که به محض برگشت جواب مثبت داده باشم.گفتم اگه خواست خدا این باشه پس من باید از اول گربه رو دم حجله بکشم. راستش خودم رو واسه یه زندگی رویایی آماده نکرده بودم. فکر نمیکردم کسی تا حالا از شوهر کردن خیری دیده باشه که من دومیش باشم.
خلاصه با خودم گفتم :"اگه منو میخاد باید حالا حالاها منت بکشه".نمیخواستم بعدها فکر کنه منو راحت به دست آورده.1
نمیخواستم بعدها فکر کنه تا خاستگاری کرده جواب مثبت شنیده. 2
نمیخواستم عقده ی منت کشی تو دلش بمونه.(چون اون موقع ها احساس میکردم مردها عقده ی منت کشی دارن، یعنی الکی هم که شده دلشون میخواد ناز بکشن.) .منم که دلم نمیخواست شوهرم عقده ای بشه!!!!!!!!!!!!!! 3
خلاصه بگم، 4 ماه طول کشید تا بالاخره اجازه دادم علیرضا و خانوادش بیان خونمون واسه خاستگاری.و این اولین خاستگاری بود که تو خونمون راه دادیم و همینطور آخرین.(بجز کسایی که بی هماهنگی میومدن)
هیچوقت اولین باری که علیرضا رو دیدم یادم نمیره.وقتی دیدمش احساس کردم همیشه میشناختمش. اصلاً قیافش واسم جدید و عجیب نبود.خیلی اشنا بود. یه صورت معصوم و نورانی. یه ان احساس کردم چقدر شبیه خودمه.قیافش خیلی به دلم نشست و این اولین باری بود که یه قیافه ای اینقدر به دلم مینشست و البته تا الان هیچ کسی رو ندیدم که قیافش جذابتر از علیرضا باشه.هیچ قیافه ای.
ممکنه اگه ببینینش باور نکنید این علیرضاییه که خانومش اینقدر ذوقشو میکنه ، ولی خب به نظر من جذابترین آدم روی زمینه.
بگذریم ؛ علیرضا اومد . با هم حرف زدیم. خیلی محجوب بود و به دلم نشست.اما از همون اول گفتم که واسه این راهتون دادیم خونمون که استخارم خوب اومده.
گفت:"خواهرم گفته که خاستگار زیاد داشتید و همه رو رد میکردید ولی من توکلم به خداست."
شرایطش اصلاً خوب نبود. درسش هنوز تموم نشده بود سربازی هم نرفته بود و کار هم که نداشت و دریغ از یک ریال پس انداز. همه ی اینا بماند، اهل وعده و وعید و چرب زبونی هم نبود. از همون اول صداقت داشت ،تو همه چی ؛و من الان میفهمم این بزرگترین سرمایه ی زندگیمونه و چیزی که منو تا حالا عاشق علیرضا نگه داشته.
من برگشتم دانشگاه ولی علیرضا 3 ماه مرتب بهم زنگ میزد و درمورد چیزای مختلف باهام حرف میزد و با اینکه قصدم قبول کردن بود ولی میخواستم احساس کنه همه ی تلاششو کرده.دوستایی که تو پستای قبل گفتم دربارشون بهم میگفتن :خیلی سیاست داری دختر ، با اینکه جوابت مثبت داری اینقدر میدوونیش. ( و متاهل هاشون بیشتر از مجردا تشویقم میکردن)البته من کاری به تشویق کسی نداشتم اون کاری رو میکردم که دلم میگفت.
از حرفاش معلوم بود که خیلی عاقله. بی نهایت عاقل و فهمیده و بی نهایت صبور.خانوادم همه جوره دربارش تحقیق کردن . از همه جا و همه کس و بجز خوبی نشنیدن.و خودم هم درباره ی همه چی باهاش حرف زدم و از همون موقع بود که فهمیدم چقدر فهمیدست و درمورد همه چی چقدر قشنگ و عمیق فکر میکنه. دید عمیقش راجع به همه چی واقعاً واسم جالب بود
ولی...
ولی تو این مدت دریغ از اینکه یه بار علیرضا بهم بگه دوست دارم.دریغ از اینکه یه بار یه حرفی غیر از حرفای رسمی بزنه.و من همیشه احساس میکردم دوسم نداره.البته عاطفی ترین جملش این بود که: "من به خاطر اینکه شما قبول کنید چندتا نذر کردم."همین.
و من حتی این حرفشو باور نکردم و فکر کردم داره واسه دلخوشی من میگه. همیشه احساس میکردم خانوادش منو پسندیدن واسش و چون اونم حرف گوش کن بوده و منم مورد مناسبی بودم قبول کرده.این احساس خیلی خیلی زجرم میداد. با خودم میگفتم چرا از بین همه اونایی که اینقدر دوسم داشتن میخوام با کسی ازدواج کنم که دوسم نداره.فکر میکردم واسه این استخارم خوب اومده که خدا بندازتم تو دام کسی که با بی محبتی زجرم بده و اینطوری انتقام همه ی دلایی که شکستمو بگیره ازم.(همونی که خیلیا واسم پیش بینی کرده بودن)
خانواده و فامیل هم خیلی موافق نبودن و شرایط علیرضا رو خوب نمیدیدن واسه من.تنها دلیلی که خیلی مخالفت نکردن این بود که منو دختر عاقلی میدونستن که صلاح خودشو میدونه . ولی خب دلشون راضی نبود خیلی.البته من همه ی اون جریانای مشهد رو واسه مامانم گفته بودم و مامانم خیلی خوب درکم میکرد.خلاصه تنها موافق این جریان من بودم، که منم خیلی دلگرم نبودم 0به همون دلیلی که گفتم، (اینکه فکر میکردم دوسم نداره و فقط یه خاستگاره، و اینکه من دلم میخواست عاشقم باشه تا خاستگارم.)
دلم خون بود ، و از طرفی به خاطر همه ی اون جریانا هم دلم نمیخواست نه بگم. ولی چون قلباً خوشحال نبودم نق میزدم و بهونه میگرفتم و قهر میکردم وخلاصه اینکه حسابی زجرش میدادم .دست خودم نبود ،نمیتونستم وقتی ناراحتم وانمود کنم که خوشحالم. نمیتونستم احساس منفیم رو مخفی کنم.ولی به هیچکی چیزی نمیگفتم. خیلی مغرور بودم.یه شب از اینکه دارم تو همچین هچلی میوفتم خیلی گریه کردم، دوباره به دلم افتاد که شاید خدا هم تا حالا نظرش عوض شده باشه و این دفه راضی باشه به اینکه جوابم منفی باشه.بلند شدم قرآنمو آوردم .فقط خدا حرف منو میفهمید.گفتم دوباره استخاره میکنم و هر چی خدا بگه.
قرآنو باز کردم ، با اشک
و باز در کمال ناباوری
همون آیه:
رجال لا تلهیهم لا تجاره و لا بیع عن ذکرالله
و اقام الصلوه و ایتاء الزکاه
یخافون یوماً تتقلب فیه القلوب والابصار
پاک مردانی که هیچ تجارت و کسبی آنان را از یاد خدا و به پا داشتن نماز و پرداختن زکات غافل نمیکند و از روزی که دل و دیده ها در آن روز حیران و مضطرب است ترسان و هراسانند....
سوره ی نور صفحه ی 355
با خودم گفتم کی میتونه تضمینش کنه واسم، به جز خدا.و جواب مثبت دادم.
.
.
.
و ما نامزد شدیم...
خانوادم به عقد ساده راضی نمیشدند.واسم امیدها و آرزوها داشتند و در ضمن فکر میکردند که آدمای زیادی هستند که باید حتماً واسه عقد من دعوت بشن به دلایل مختلف.
من وقت نداشتم و دانشجو بودم و به خاطر همین باید چند ماهی نامزد میموندیم تا زمان مناسب برای جشن برسه.که این دوران سختترین دوره ی زندگیم بود به دلایلی. اول اینکه موقعیت خودمو نمیدونستم یعنی نمیدونستم باید به علیرضا به عنوان همسرم نگاه کنم و رفتار کنم یا مثل یه آدم هنوز غریبه.دوما هنوز اون حرف مامانم پشت گوشم بود که نباید تا با کسی ازدواج نکردی بهش دل ببندی و من هنوز عقد نکرده بودم و این احتمال رو میدادم که شاید این ازدواج به هم بخوره . چون به قول معروف یه سیب رو تا بالا بندازی و برگرده صد تا چرخ میخوره و من آدمای زیادی رو دیده بودم که در آخرین دقایق ازدواجشون به هم خورده بود.
البته باید اعتراف کنم که علیرضا رو دوست داشتم و همه ی سعیم واسه دل نبستن به اون بی نتیجه بود و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که رفتارم رو کنترل کنم.
هنوز مثل قبل فکر میکردم که علیرضا دوسم نداره یا بهتر بگم عاشقم نشده.این خیلی غمگینم میکرد و واسم سخت بود . تقریباً همه ی روز غمگین بودم و تا حدودی افسرده.دیگه مثل قبل دل و دماغ سر زدن به دوستامو نداشتم و اونا فکر میکردن از وقتی نامزد کردم دیگه اونا رو دوست ندارم و تحویلشون نمیگیرم!!!!!!!
و این وسط بهتره نگم که چند بار به سرم زد که جواب مثبتم رو پس بگیرم اتفاقهایی که باعث شد این اتفاق نیافته وباز بهتره نگم که سومین استخارم هم در مورد علیرضا مثل همون اولی بود...
بگذریم
یه روز به مامانم گفتم :"احساس میکنم علیرضا دوسم نداره "مامانم گفت:" نگران نباش ، تجربه نشون داده که تو قدرت جذب هر کسی رو داری . علیرضا هم چون خیلی ندیدت و کامل نمیشناسدت شاید اینجوری باشه ، ولی من مطمئنم وقتی بشناسدت حسابی عاشقت میشه"شاید مامانم اون لحظه (که مشغول غذا درست کردن بود) خودش متوجه نشد که این حرفش چه تاثیری روی من گذاشت. بهم امید داد و اعتماد به نفس؛ و احساس یاس و ناامیدی رو تو وجودم تبدیل کرد به انگیزه واسه ساختن زندگیم .خیلی وقتا جمله های کوچک ما تاثیرات بزرگی رو اطرافیانمون میگذاره که خودمون هم متوجه نیستیم.راست میگفت ، شاید من تا اون موقع زمان کافی رو واسه عاشق کردن علیرضا نداشتم.
تعداد دفعاتی که همو دیده بودیم به اندازه ی تعداد انگشتای یه دستم نبود.با خودم فکر کردم خب لازم نیست حتماً اون قبل از اینکه ازدواج کنیم علاقش به من بینهایت باشه ، مهم اینه که من انتخاب درستی کردم و علیرضا شخصیت سالمی داره . من که تا حالا با این همه محدودیتهایی که داشتم تونستم علاقه ی خیلی ها رو داشته باشم ، حتماً میتونم محبت و علاقه ی شوهرم رو هم به دست بیارم.
(واقعاً همینطوره ، این رو متاهلها خیلی خوب میفهمن که واقعاً لازم نیست که آدما قبل از اینکه با هم ازدواج کنن عاشق هم باشن. مهم اینه که از لحظه ای که این عشق و علاقه تو دلاشون به وجود میاد روز به روز بیشتر بشه ، و اون لحظه حتی میتونه لحظه ی عقدشون باشه ؛ شاید مجرد ها بهتر باشه به جای این که قبل از ازدواج به عاشق شدن فکر کنند به درست و عاقلانه انتخاب کردن فکر کنند، چون اگر انتخاب درست باشه ، علاقه به وجود میاد و روز به روز بیشتر میشه و چه بسا عشقی آتشین بشه ، هر چند که شاید مجردها الان حرفمو نفهمن و قبول نکنن ولی خب بالاخره اونا هم یه روز متاهل میشن و به حرفم میرسن)
با خودم فکر کردم که به جای اینکه به کارهای علیرضا فکر کنم بهتره خودمو واسه زندگی متاهلی آماده کنم.خب خیلی از ویژگیهایی که داشتم ، مناسب یه زندگی متاهلی موفق نبود.باید تغییر میکردم تو بعضی از زمینه ها .از تغییر کردن نمیترسیدم ؛ من تجربه ی خوبی از تغییر کردن داشتم. به شدت معتقد بودم که :
باید به فکر درست گذاشتن اولین خشتهای زندگیم مي بودم.
میدونستم به هر مقصدی بخوام میرسم ،فقط اگه راهو درست انتخاب کرده باشم.تقریبا اشکالهای رفتارهامو میدونستم و در ضمن تجربه ی زندگی دوستامم داشتم.زندگی دلخواهم رو در آینده تصور کردم و ستاره ی زندگی آینده ی خودمو طراحی کردم ؛و شاید برای زمان کوتاهی نقش اونو بازی کردم ولی خیلی زود شدم همون ستاره.(البته با تجارب اون موقعم؛ و شاید اگه اون موقع به اندازه ی الانم تجربه داشتم ستاره ی بهتری رو طراحی میکردم.)
با اطمینان و توکل به خدای مهربونم و اعتماد به نفس و امید به آینده زندگی جدیدمو با علیرضا شروع کردم.زندگی ای که من فکر میکنم بهترین و از نظر علاقه عاشقانه ترین زندگیه؛ ولی علیرضا میگه :" زندگی و همینطور عشق و علاقمون هنوز خیلی با حضرت علی و فاطمه فاصله داره و ما باید سعی کنیم که روز به روز شبیه ترش کنیم و این فاصله رو کمتر کنیم.
(پایان داستان آشنایی و ازدواجمون و شروع داستان «لیلی و مجنون قرن ۲۱» )
منبع : وبلاگ معجزه ازدواج ما
پ.ن:(((البته من این داستان قشنگ تو سایت "اسک دین"خوندم ،که اون سایت هم از وبلاگ خوده ستاره خانم برداشته بود)))
بسم الله الرحمن الرحیم